باز در ميان كوچه ديدم بي وفاي خويش را باز گم كردم ز شادي دست و پاي خويش را گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم ديدمش از ياد بردم گفته هاي خويش را تا به من نزديك شد گفتم سلام اي آشنا گفتم اما هيچ نشنيدم جواب خويش را
دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی? گرفته است ... آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری? بارانی است ... قلبم انگار به اندازه سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است ... اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد ... چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من